دو راهب و يك دختر زيبا

دو راهب در مسير زيارت خود ، به قسمت كم عمق رودخانه اي رسيدند.
لب رودخانه ، دختر زيبائي را ديدند كه لباس گرانقيمتي به تن داشت.
از آنجائي كه ساحل رودخانه مرتفع بود و آن دختر خانم هم نميخواست هنگام عبور لباسش آسيب ببيند ، منتظر ايستاده بود .

يكي از راهبها بدون مقدمه رفت و خانوم را سواركولش كرد.
سپس او را از عرض رودخانه عبور داد و طرف ديگر روي قسمت خشك ساحل پائين گذاشت .
راهبها به راهشان ادامه دادند.